قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

34

تاريخ نگارستان ( فارسى )

فرستاد و مسيب كار بر او تنگ گرفته برقعى چون دانست كه از آنورطه نخواهد جست و از آن مهلكه نمىتواند رست بنابراين در شهور سنهء 166 ست و ستين و مأة اتباع خود را در شراب زهر داده خود نيز در خم تيزآبى نشست و اجزاى اعضاء او بتحليل رفته به غير از موى سر هيچ اثرى از وى نماند و اللّه اكبر مصراع : بس رنگ بلعجب كه درين نيلگون خم است . [ 40 - مرد زشت‌روى و كعبه . ] 40 مطايبه يكى مرد بدشكلى را ديد كه حلقه كعبهء معظمه را گرفته رو بر آن ميماليد و بدان برات از آتش دوزخ ميطلبيد آنشخص با او گفت كه اللّه اللّه اين روى را چرا از آتش دوزخ دريغ ميدارى مصراع : كه هرگز آتش دوزخ نسوزد روى نيكو را [ 41 - مهدى عباسى و اعرابى . ] 41 من المضحكات آورده‌اند كه روزى مهدى در شكار از اعوان و انصار باز مانده تشنه و گرسنه بخانهء اعرابى رسيد و از كمال بيتابى از او نان و آب خواست وى قدرى نان خشك و ظرفى شير پيش مهدى نهاد آن را به كار برده پرسيد كه ديگر چه دارى اعرابى كوزه شرابى كه داشت حاضر كرد مهدى جرعهء از آن آشاميده گفت هيچ ميدانى كه من چه كسم گفت لا و اللّه فرمود كه من يكى از نزديكان خليفه‌ام اعرابى گفت مرحبا بك اهلا و سهلا چون جرعهء ديگر دركشيد گفت مرا ميشناسى گفت شما فرموديد كه من يكى از مقربان خليفه‌ام گفت خير يكى از امراء خليفه‌ام باز اعرابى شرط تهنيت بجاى آورده چون پيالهء سيم خورد گفت هيچ پى بردهء كه من كيستم اعرابى گفت شما فرموديد كه من از امراى خليفه‌ام مهدى گفت من اينها نيستم بلكه خليفهء روى زمينم عرب فى الفور شراب را از روى زمين برداشته وى پرسيد كه چرا چنين كردى ؟ گفت ميترسم كه اگر جام ديگر بياشامى دعوى نبوت يا بالاتر فرمائى مهدى در خنده شده مقارن آن حال دسته‌دسته از ملازمانش از اطراف و جوانب جمع آمدند اعرابى از آن جرأت ترسيده مهدى او را بعواطف خود اميد داد و بخلعت و بخرجى مفتخر گردانيد اعرابى از آن انعام و اكرام مسرت تمام يافته گفت اشهد انك صادق لو ادعيت الرابعة و الخامسة يعنى گواهى مىدهم كه تو راست گوئى اگرچه دعوى مرتبه چهارم را كه نبوتست و پنجم را كه الوهيت است نيز ميكردى . [ 42 - مهدى عباسى با برخى از اقاربش . ] 42 من مآثر الأدبار گويند مهدى باوجود آنكه با اقوام و اقربا تفقد بيحد و منتها داشت يكى از آن جمله بناكامى اوقات ميگذرانيد مقربان در حق او عنايتى فرموده شمهء از بينوائى او تقرير نمودند و خدمتش را از سوء قطع صلهء رحم تحذير كردند گفت بر شما ظاهر گردانم كه در كار وى محقم پس فرمود تا بدرهء زرسرخ بر سر جسر نهادند و او را بمهمى بدانطرف فرستادند او عبور نموده اصلا